النا کوچولوی مامان وباباالنا کوچولوی مامان وبابا، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

ژیگولیا مثل من و مامان و بابا

واکسن 18 ماهگی

عزیزم الهی برات بمیرم که این واکسن خیلی اذیتت کرد شنیده بودم این واکسن از همه واکسنا سختره النای منم خداروشکر خیلی خوش واکسن بود تا قبل از این اصلا برای هیچ کدوم از واکسنا نه تب کرده بود نه درد داشت ولی قضیه این یکی فرق داشت ... وقتی اومدیم خونه دیگه پاشو زمین نمیذاشت مامان فدات بشه گلم هم دلم واست خیلی میسوخت هم از حرکاتت خندم میگرفت اخه میخواستی بری اسباب بازی برداری چهاردست وپا میرفتی خلاصه که کلی داستان داشتیم منم فرصت رو غنیمت شمردم چندتا عکس یادگاری ازت گرفتم     بعداظهر هم خاله لیلا النا کوچولو رو اوردش خونه ما دختری ما هم که عاشق نینیه درد پاش یادش رفت با شروین والنا کوچولو یه عالمه بازی کرد ماما...
18 دی 1392

حکایت درخت عشق

خلاصه بگویم دخترک مادرانگی را برای مادری نوپا شرح دادم. هرچه گفتم کم بود. هرچه خواندم یک بیت بود! این دنیایی نیست که با یک عکس بتوان توصیفش کرد. از سختیهایش بگویی دلشان می‌لرزد، از شادمانیهایش هرچه بگویی باورشان نمی‌شود. دخترک قصه من و تو ناب‌ترین قصه عاشقانگیست حکایت اولین لبخند زیبای تو به صورت من، که هیچگاه فراموشم نخواهد شد حکایت اولین دوستت دارمها، بوسه‌های نابلد و دستهایی که دور گردنم حلقه شدند حکایت ذوق دلهامان وقت بهم رسیدنها، نگاه‌هایی پر از حرف و شیطنت‌های کودکانه ما با هم کوچک من یک روز حکایت درخت عشق را برای زنی گفتم، درختی که نهالش را با پدر کاشتیم و طوفانها و ...
18 دی 1392

یه روزی میاد که ......

یک روز میاد که اونیفرم مدرسه اش را تنش می کنه و با موهای برس خورده و مرتبش اماده میشه که بره برای اولین روز مدرسه ... و تو دوربین بدست راهیش میکنی و دلت غنج میره که بدونی تو کلاسشون چی میگذره !... یه روز میرسه که با یه کارت تبریک میاد سراغت تا ازت اجازه بگیره که بره جشن تولد دوست صمیمیش بدون حضور تو ... و تو دلت میلرزه که بدونی چی خورده و چه کرده ! ...   یه روز میاد که با چشمای کنجکاو و منتظر میاد میشینه روبروت و با اشتیاق گذشته را مورد سوال قرار میده تا برسه به اولین روز اشنایی پدر و مادرش! ...   یه روز می رسه که گوشی تلفن را بر می داره و ساعتها با دوست جون جونیش گپ می زنه ... و تو دلت ضعف میر...
18 دی 1392
1